عضو فعال کانون مدافعان حقوق بشر در ایران # زن # زندگی # ازادی
۱۴۰۳ مرداد ۲۹, دوشنبه
نام شعر : زمزمه های غربت
آنها که مهاجر و غربیند و غمگین هستند را دوست دارم
و انها را که،
اهل این جا هستند ؛ خانه ای دارند و باز غمگین اند را دوست دارم؛
دو گام به عقب ،
گامی به جلو
ایستادم روبروی ان کلیسای قدیمی؛
باز کردم موهای سیاهم را و
چرخ زدم
چرخ زدم و رقصیدم
ان قدر
که افتاد به شماره نفسهای سنجاقک سبز بر سینه ام!
گوش سپردم ؛
نه جلو ؛ نه عقب ونه روبرو
هیچ کس
نمی گفت سخن به زبانی اشنا ؛
غریب بودم و گم
از هر طرف موهایم اویزان بود پروانه های غمینی ؛
کف زدند همه برایم ،
بوسیدند مرا مردانی و گفتند که رقصیدی بسی زیبا و
من اما
گریستم چنان زار و بلند
که ؛ تنهایم گذاشتند؛
و کمی بعد
زنی پرسید از من
ایا ندیده ام ?
یک زن دیوانه ی رقاص در شهر !!!
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
ایا همه ی فرشته ها زیبا هستند؟
آزا دی آخرین آواز اولین من
میر محمد موسوی جوان برومند ایرانم کاش. می توا نستم روی تمام دیوارهای سرزمینم نام تو و عدالت را بنویسم ! بار ها و بارها! بنویسم م...
-
باید پنهان می کردم زیبا یی ام را در جیب های دامنم ؛ و این غم انگیز ترین صدای زن بودنم بود و نمی دانسنم در کدامین زخمم پنهان شوم که عبور می ک...

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر